رقصفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات فردی پایکوبی، دستافشانی، قر رقص محلی، لزگی، باباکرم، غربیله، رقصکردی تانگو، والس، پولکا، تویست، راکاندرول [صفت] رقاص، رقصنده، رقصکنان، پا[ی]اف
رقصیدنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات فردی ای کوبیدن، دستافشاندن، بهرقص آمدن، قردادن، پشتک زدن، چرخیدن، پریدن بهرقص آوردن
موفق شدنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نتیجۀ عمل وفق شدن، بهنتیجه رسیدن، دستیافتن، انجام دادن، قبول شدن، ناپلئونی قبول شدن یخ چیزی گرفتن، بهحاصل رسیدن، بهبار نشستن پیشروی کردن پیروز شدن▼ بر