دافعهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت ] دافعه، نیروی دافعه، نیرویسانتریفوژ ایجاد تنفر طرد، دفع، ردّ زشتی پسنشینی
دافعفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت دافع، نچسب، ناگوار، وخیم دورکننده، بازدارنده، ازبینبرنده نفرتانگیز، زشت
[صفت] دافعفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت دافع، دفعکننده، راننده، بیرونکننده، اخراجکننده انفجاری، فورانکننده، خروجی مسهل تابان، پرتوافکن، تابنده، درخشان، نشرکننده، روشن ترشحی قاطع
نفرت انگیز بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات بین فردی بودن، دافعه داشتن، دفع کردن، بیزار کردن، بیرغبت کردن، بری کردن، متنفر کردن، علاقه را ازبین بردن، عصبانی کردن
دفع کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت دفع کردن، دور کردن، ازمیانبرداشتن، دافعه داشتن دفع کردن اشعهگسیل کردن، تشعشع کردن مرخص کردن
ناخوشایندفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام طبوع، ناپسند، ناپسندیده، نفرتانگیز، دافع [دافعه]، بدنما، زننده، چندشآور، مشمئزکننده، تهوع آور، مکروه، نفرت انگیز قبیح، مستهجن، توهینآ
تأثیرفرهنگ فارسی طیفیمقوله: علیت یر، اثر، نفوذ، گیرایی، توانایی، تسلط، چیرگی، احاطه بازتاب، پرتو، دامنۀ عمل کارآیی، بازدهی توان، برتری، بزرگی جاذبه، دافعه خوشنامی، اقتدار نقش عمده،
دفعفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت م] دفع، صدور اخراج، حذف، طرد▼ گسیل، پرتوافشانی، تابش، نشر، انتشار، تشعشع رانش، بیرون گذاشتن انتقال دافعه تخلیه▼