داخل شدنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت اخل شدن، وارد شدن، تو آمدن، پا گذاشتن، پریدن، رسیدن سوار شدن، سواری کردن افتتاح کردن، باز کردن بازدید کردن، سَر زدن شیرجه رفتن اسم نوشتن، اسمنویسی
داخل بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد داخل بودن، دردرون بودن، تویچیزی بودن، حضور داشتن زندانی بودن فراگرفتن پخش بودن ◄ متفرق شدن
داخل کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد ل کردن، فرو کردن وارد شدن، داخل شدن، نفوذ کردن، منتشر شدن در چیزی
داخل کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد ل کردن، فرو کردن وارد شدن، داخل شدن، نفوذ کردن، منتشر شدن در چیزی
درمیان واقع شدنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد درمیان واقع شدن، دربین واقع شدن، وسطدوچیز بودن، نصف کردن داخل شدن
سهیمشدنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مناسبات ملکی هیمشدن، شرکت کردن، شریک شدن، داخل شدن، عضو شدن، همکاری کردن دُنگی خرج کردن، سهیمبودن، سهم داشتن
حرکتکردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت ، رفتن، تکان خوردن، جنبیدن، جُنب خوردن، خرامیدن، راه رفتن، قرار نداشتن، آرام نداشتن، پویا بودن، پوییدن، تکاپوکردن، فعال بودن، پریدن تابخوردن [◄آویز
داخل بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد داخل بودن، دردرون بودن، تویچیزی بودن، حضور داشتن زندانی بودن فراگرفتن پخش بودن ◄ متفرق شدن