ساکت بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ آلی ساکت بودن، خموش بودن، دمبرنیاوردن، کمحرف بودن ساکت شدن، دهان بستن، خاموش ماندن، دم فروبستن، لب بستن، زبان درکشیدن، خودداری کردن
تیرهسازیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ آلی ازی، کسوف، خاموشی، ناپدیدی، غروب افول، زوال، تیرهشدن آفتابزدگی، برنزه شدن تیرگی روابط، کدورت ◄ دشمنی خورشیدگرفتگی، آفتابگرفتگی، گرفتِ جزئی، قد
ساکتفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ آلی ساکت، خاموش، خموش، خفه، آرام کمحرف بهنرمی، بیسروصدا، بدون سروصدا، آهسته، ضعیف و خفه [صدا] بیحرف، بیصدا، بیسخن، بیکلام، بیگفتگو، بیزبان،
فرونشاندنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: علیت ندن، ستم راندن، سرکوبکردن، خواباندن، خاموش کردن پایمال کردن، در نطفه از بین بردن، تارومار کردن، شکست دادن، درهم کوبیدن تودهنی زدن، دهان کسی را بستن،