بیهودهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: وجود عارضی، عبث، باطل، ناچیز، بیپایه، بیپا، بیجهت، بیخود، بیاساس، پوچ، مهمل، توخالی، بینتیجه، بدفرجام، بیعاقبت، دلسردکننده، هدر، بیفایده، مشروط،
کار غیرممکن کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مبانی استدلال یرممکن کردن، بیهوده زحمت کشیدن، وقت تلف کردن، آب درهاون کوبیدن
وقت تلف کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار آتی ت خودرا تلف کردن، بیهوده تلاش کردن، آب درهاون کوبیدن، زحمت بیخودی کشیدن، تلاش مذبوحانه کردن، ضایعشدن، زحمت بیخودی کشیدن، کار بیهوده و بینتی
نیست انگاشتنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: وجود اشتن، بر یخ نوشتن (نگاشتن) چیزی، بیهوده تلقی کردن، عبث دانستن، کأنلمیکندانستن، نیست انگاشتن، هیچ دانستن
بیتأثیریفرهنگ فارسی طیفیمقوله: علیت ثیری، بیاثری، بطالت، بیهودگی غرور بیجا بیفایده بودن فرد بیهوده، آدم بیخاصیت: برگ چغندر، مترسک امر محال