بداهه گفتنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام بداهه گفتن، ازپیش خودساختن، تجربه کردن، اراده کردن فیالبداههسرودن آماده نبودن خلاق بودن، نوآوری کردن
خودجوشیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام ] خودجوشی، خودبهخودی، خودانگیختگی بداهه، بدیهه، بدیههسرایی خلاقیت، تخیل، نوآوری بدون تصمیمقبلی، برخورد موردی امپرامتو اختیار غریزه، شم
بداهه گفتنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام بداهه گفتن، ازپیش خودساختن، تجربه کردن، اراده کردن فیالبداههسرودن آماده نبودن خلاق بودن، نوآوری کردن
شناخته بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نتیجۀ استدلال ودن، بدیهی بودن، مسلّمبودن، معروف بودن، معروف حضور بودن⊘، معرف حضور بودن، آشنا بودن دیده شدن، شنیده شدن درمعرض دیدعموم بودن
دانسته {1فرهنگ فارسی طیفیمقوله: نتیجۀ استدلال دانش]}، معلوم، بدیهی، مسلم، قطعی، بلاشک، شنیده، آموخته، دیدهشده، شناختهشده، آشنا، جاافتاده، مشهور، معروف، منتشرشده، چاپشده مرسوم، عام به
اصلفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نتیجۀ استدلال عدۀ کلی، حُکم، اصل بدیهی، گفته، ضربالمثل، گفتۀ بزرگان، کلمات قصار، کلام موجز، مَثَل، سنت، فتوا امثالوحِکَم اصول اولیه، معلومات مقدماتی ◄