4047 مدخل
flibbertigibbety
فلیچ، تکه مکعب پیه نهنگ، دنده خوک نمک زده و خشک کرده، قاش کردن
سوسو زدن، مثل نور سوسو
فریزر، اتومبیل ارزان، نا توانی
flixweed
earthquake
seismology
seismograph
seismic
seismologic, seismological
flimflam، حقه بازی، حقه بازی کردن
flippantly
flimflamming