envoysدیکشنری انگلیسی به فارسیسفیران، نماینده، فرستاده، مامور، ایلچی، مامور سیاسی، سخن اخر، شعر ختامی
enjoysدیکشنری انگلیسی به فارسیلذت می برد، لذت بردن، برخوردار شدن، بهره مند شدن از، برخوردار شدن از، دارا بودن
پیکدیکشنری فارسی به انگلیسیdram, courier, dispatch, dispatcher, emissary, envoy, forerunner, herald, messenger, noggin