311 مدخل
icebound
freeze
frosty, icy, Jack Frost
permafrost
ice age
انجام دادن، عمل کردن، کردن، کفایت کردن، بدرد خوردن
خوب کار کن
هیچ کاری انجام نده، بیکاره، تنبل، عاطل، بی کاره
دور با
آن را انجام دهید
نقطه انجماد، درجه یخ بندان
یخبندان
یخبندان Riss