چماقدیکشنری فارسی به انگلیسیbat, billy, bludgeon, club, cudgel, Mace, shillalah, shillelagh, staff, stave
bludgeonدیکشنری انگلیسی به فارسیجادوگر، چماق، چوبدستی سرکلفت، چوب قانون، با چماق زدن، مجبور کردن، کتک زدن
stickدیکشنری انگلیسی به فارسیچوب، چماق، عصا، چوب دستی، شلاق، چسبناک، چسبندگی، تاخیر، وقفه، وضع، پیچ درکار، باهو، چسبیدن، چسباندن، بهم پیوستن، فرو بردن، بستن، گیر کردن، گیر افتادن، سوراخ کرد