traceدیکشنری انگلیسی به فارسیپی گیری، اثر، رد، مقدار کم، نشان، طرح، رد پا، مقدار ناچیز، جای پا، دنبال کردن، ردیابی کردن، رسم کردن، ترسیم کردن، ضبط کردن، کشیدن، اثر گذاشتن، پی کردن، پی بردن
inferredدیکشنری انگلیسی به فارسینتیجه گیری شده، استنتاج کردن، استنباط کردن، پی بردن به، حدس زدن، اشاره کردن بر
inferدیکشنری انگلیسی به فارسینتیجه گیری، استنتاج کردن، استنباط کردن، پی بردن به، حدس زدن، اشاره کردن بر