flattenدیکشنری انگلیسی به فارسیصاف کردن، مسطح کردن، پهن کردن، روحیه خود را باختن، بیمزه کردن، نیم نت پایین امدن، بی تنوع کردن، قسمت پهن کردن، تسطیح کردن
flatteningدیکشنری انگلیسی به فارسیصاف کردن، مسطح کردن، پهن کردن، روحیه خود را باختن، بیمزه کردن، نیم نت پایین امدن، بی تنوع کردن، قسمت پهن کردن، تسطیح کردن
flattensدیکشنری انگلیسی به فارسیمسطح، مسطح کردن، پهن کردن، روحیه خود را باختن، بیمزه کردن، نیم نت پایین امدن، بی تنوع کردن، قسمت پهن کردن، تسطیح کردن
feruleدیکشنری انگلیسی به فارسیفرول، عصا، چوب خیزران، گرز، تنبیه با چوب، خط کش، خط کش پهن برای زدن بچه