پارچهدیکشنری فارسی به انگلیسیacetate, cloth, fabric, flapper, goods, material, stuff, textile, tissue, web, yard goods
parchدیکشنری انگلیسی به فارسیپارچ، برشته کردن، بریان کردن، نیم سوز کردن، خشک شدن، تفتیدن، افتاب سوخته کردن
parchingدیکشنری انگلیسی به فارسیپارچ شدن، برشته کردن، بریان کردن، نیم سوز کردن، خشک شدن، تفتیدن، افتاب سوخته کردن