وادار کردندیکشنری فارسی به انگلیسیbrowbeat, coerce, compel, constrain, dragoon, force, hustle, impel, provoke, push, urge
importuneدیکشنری انگلیسی به فارسیواردات، مصرانه خواستن، اصرار کردن به، عاجز کردن، سماجت کردن، ابرام کردن، عذاب دادن
importingدیکشنری انگلیسی به فارسیواردات، وارد کردن، گذاردن، به کشور اوردن، اظهار کردن، دخل داشتن به، تاثیر کردن در، با پیروزی بدست امدن، تسخیر کردن، اهمیت داشتن