هماینددیکشنری فارسی به انگلیسیcollateral, college, concomitant, congruent, convocation, incidental, series, symptom
hemmingدیکشنری انگلیسی به فارسیهمینگ کردن، لبه دار کردن، تمجمج کردن، احاطه کردن، حاشیه دار کردن، سجاف کردن، کناره دار کردن، سینه صاف کردن