rivalدیکشنری انگلیسی به فارسیرقیب، حریف، هم چشمی، سبقت گیر، هم چشمی کننده، رقابت کردن، هماورد، نظیر، شبیه، هم چشم
supplementدیکشنری انگلیسی به فارسیمکمل، ضمیمه، متمم، الحاق، لاحقه، زاویه مکمل، پس اورد، هم اورد، تکمیل کردن، ضمیمه شدن به
adversariesدیکشنری انگلیسی به فارسیدشمنان، دشمن، مخالف، رقیب، حریف، خصم، مدعی، عدو، هم اورد، ضد، مبارز