نیرودیکشنری فارسی به انگلیسیagency, dint, force, hand, iron, juice, potency, power, sap, strength, vigor, vigour
forcesدیکشنری انگلیسی به فارسینیروها، زور، نیرو، تحمیل، قوا، شدت، جبر، نفوذ، شدت عمل، عده، بردار نیرو، بازو، نیرومندی، رستی، مجبور کردن، راندن، درهم شکستن، قفل را شکستن، بزور باز کردن، بی عص