نمایهدیکشنری فارسی به انگلیسیconfiguration, exhibit, exhibition, figure, index, layout, prelude, scheme, sign
indexedدیکشنری انگلیسی به فارسینمایه شده، فهرست کردن، نشان دادن، دارای فهرست کردن، بفهرست دراوردن، بصورتالفبایی مرتب کردن
indexingدیکشنری انگلیسی به فارسینمایه سازی، فهرست کردن، نشان دادن، دارای فهرست کردن، بفهرست دراوردن، بصورتالفبایی مرتب کردن
profilesدیکشنری انگلیسی به فارسیپروفایل ها، نمایه، نیمرخ، مقطع، خط نیمرخ، مقطع عرضی، برش عمودی، نقشه برش نما، عکس نیمرخ
psychographدیکشنری انگلیسی به فارسیروانشناسی، نمایه، مقطع عرضی، برش عمودی، نقشه برش نما، عکس نیمرخ، نمودار یا منحنی مخصوص نمایش چیزی
profileدیکشنری انگلیسی به فارسیمشخصات، نمایه، نیمرخ، مقطع، خط نیمرخ، مقطع عرضی، برش عمودی، نقشه برش نما، عکس نیمرخ