محسوسدیکشنری فارسی به انگلیسیcorporeal, noticeable, observable, palpable, perceivable, sensible, tangible
establishmentsدیکشنری انگلیسی به فارسیموسسات، استقرار، تاسیس، برقراری، تشکیل، برپایی، موسسه، سازمان، بنگاه، بناء، دسته کارکنان