مهردیکشنری فارسی به انگلیسیaffection, charity, earmark, emblem, liking, love, punch, seal, signet, stamp
مهر آمیزدیکشنری فارسی به انگلیسیloving, cordial, honeyed, humane, kindhearted, kindly, pet, tender, warm
impressedدیکشنری انگلیسی به فارسیتحت تاثیر قرار، تحت تاثیر قرار دادن، باقی گذاردن، تاثیر کردن بر، مهر زدن
frankingدیکشنری انگلیسی به فارسیفرانکشتاین، چپانیدن، اجازه عبور دادن، مجانا فرستادن، معاف کردن، مهر زدن، باطل کردن
frankedدیکشنری انگلیسی به فارسیرکورد، چپانیدن، اجازه عبور دادن، مجانا فرستادن، معاف کردن، مهر زدن، باطل کردن
impressدیکشنری انگلیسی به فارسیتاثیر گذاشتن، اثر، مهر، نشانه، نشان، نقش، نشان گذاردن، تحت تاثیر قرار دادن، باقی گذاردن، تاثیر کردن بر، مهر زدن