194 مدخل
plainsong
deduct, take
subtract
less, minus
emigrant, migrant, migratory, settler
مهاجر، نگاهدار، حائل، کسی یا چیزی که توقف میکند
مهاجر
مهاجرت می کند، فرا کوچ کردن، کوچ دادن، تناسخ کردن
مهاجرت می کند، کوچ کردن، توطن اختیار کردن، اوردن، نشاندن
مهاجرت، جلای وطن