ملازمدیکشنری فارسی به انگلیسیaccompaniment, attendant, collateral, companion, concomitant, escort, retainer, satellite
attendanceدیکشنری انگلیسی به فارسیحضور، توجه، حضار، ملازمت، همراهان، رسیدگی، خدمت، سرپرستی، تیمار، پرستاری، ملتزمین
attendدیکشنری انگلیسی به فارسیمراجعه كردن، حضور داشتن، رسیدگی کردن، توجه کردن، مواظبت کردن، گوش کردن، در ملازمت کسی بودن، همراه بودن، در پی چیزی بودن، از دنبال امدن، انتظار کشیدن، انتظار داش