مقید کردندیکشنری فارسی به انگلیسیbind, chain, circumscribe, commit, constrain, cramp, fetter, trammel
formalدیکشنری انگلیسی به فارسیرسمی، صوری، قرار دادی، دارای فکر، تفصیلی، لباس رسمی شب، مقید به اداب ورسوم اداری