مقامدیکشنری فارسی به انگلیسیate, bench, berth, chair, condition, cy _, dimension, place, job, level, office, position, post, range, rank, station, stature, status, step
officiatesدیکشنری انگلیسی به فارسیمقامات، مراسمی را بجا اوردن، اداره کردن، بعنوان داور مسابقات را اداره کردن