مشکلدیکشنری فارسی به انگلیسیabstruse, crucial, deep, difficult, fiddly, hard, problem, problematic, question, severe, task, tough
troublesدیکشنری انگلیسی به فارسیمشکلات، زحمت، سختی، مزاحمت، ازار، قید، خارش، مزاحم شدن، عذاب دادن، ازار دادن، رنجه کردن، زحمت دادن، دچار کردن، اشفتن، مصدع کسی شدن