مستدیکشنری فارسی به انگلیسیbacchanal, besotted, drunk, drunken, inebriate, groggy, inebriated, juiced, sottish
مست (خودمانی)دیکشنری فارسی به انگلیسیcockeyed, pickled, pie-eyed, plastered, smashed, stoned, tight, wasted
drunkدیکشنری انگلیسی به فارسیمست، دوران مستی، میگسار، معتاد به شراب، خورده، سرمست، مخمور، خنگ، لول، نشئه شده
sousingدیکشنری انگلیسی به فارسیسوسن، مست کردن، انداختن، بطور کامل پوشاندن، حمله کردن، بسختی افتادن، مست کردن یاشدن، در ترشی فرو بردن، با ترشی مخلوط کردن، در اب غوطه ور شدن