مرکزدیکشنری فارسی به انگلیسیcapital, center, centri-, centro-, core, epicenter, heart, hub, midpoint, navel, seat, station
centersدیکشنری انگلیسی به فارسیمراکز، مرکز، میانه، مدار، میان، وسط و نقطه مرکزی، در مرکز قرار گرفتن، تمرکز یافتن
entrapsدیکشنری انگلیسی به فارسیمراکز درمانی، تله انداختن، بدام انداختن، بغرنج کردن، گوریده شدن، گول زدن، اغفال کردن