مبرهندیکشنری فارسی به انگلیسیapparent, clear, evident, manifest, plain, self-evident, self-explanatory, transparent
مدبردیکشنری فارسی به انگلیسیcircumspect, contriver, diplomatic, judicious, politic, reasonable, thoughtful
مدبرانهدیکشنری فارسی به انگلیسیdiplomatically, expedient, judicial, judicially, judiciously, political, strategic, tactful, tactfully, wise
orbitsدیکشنری انگلیسی به فارسیمدارها، مدار، دور، حدقه، مسیر، مسیر دوران، حدود فعالیت، قلمرو، دور زدن، بدور مداری گشتن، دایره وار حرکت کردن
circuitsدیکشنری انگلیسی به فارسیمدارها، جریان، گردش، دور، محیط، دوره، حوزه قضایی یک قاضی، اتحادیه، کنفرانس، دور چیزی گشتن، در مداری سفر کردن، احاطه کردن