scrupleدیکشنری انگلیسی به فارسیشرم آور، محظور اخلاقی، تردید، واحد سنجش چیز جزئی، اندک، ذره، بیم، نهی اخلاقی، وسواس باک، وسواس داشتن، دو دل بودن، تردید داشتن
scruplesدیکشنری انگلیسی به فارسیشرم آور، محظور اخلاقی، تردید، واحد سنجش چیز جزئی، اندک، ذره، بیم، نهی اخلاقی، وسواس باک، وسواس داشتن، دو دل بودن، تردید داشتن
obligatedدیکشنری انگلیسی به فارسیموظف است، متعهد و ملتزم کردن، در محظور قرار دادن، ضامن سپردن، تکلیف کردن
obligatesدیکشنری انگلیسی به فارسیموظف است، متعهد و ملتزم کردن، در محظور قرار دادن، ضامن سپردن، تکلیف کردن
obligateدیکشنری انگلیسی به فارسیوظیفه، متعهد و ملتزم کردن، در محظور قرار دادن، ضامن سپردن، تکلیف کردن