letterدیکشنری انگلیسی به فارسینامه، حرف، کاغذ، عریضه، ادبیات، نویسه، مرسوله، مراسله، حرف الفباء، حرف چاپی، اثار ادبی، موجر، دانش، اجازه دهنده، خط، با حروف نوشتن، با حروف علامت گذاشتن
haspsدیکشنری انگلیسی به فارسیهسپس، ماکو، چفت، کلاف، قرقره، ماسوره، بستن، چفت کردن، دور چیزی پیچیدن، چفتی کردن