لنگدیکشنری فارسی به انگلیسیbreechcloth, cripple, dhoti, game, halting, lame, leg, loincloth, single, wrapper
hobblingدیکشنری انگلیسی به فارسیعجیب و غریب، داد و بیداد کردن، لنگیدن، شلیدن، لنگ لنگان راه رفتن، مانع حرکت شدن، خمیدن، دست و پای کسی را بستن
hobblesدیکشنری انگلیسی به فارسیعجیب و غریب، داد و بیداد، زنجیر، پا بند، داد و بیداد کردن، لنگیدن، شلیدن، لنگ لنگان راه رفتن، مانع حرکت شدن، خمیدن، دست و پای کسی را بستن
hobbledدیکشنری انگلیسی به فارسیمشروب خوردن، داد و بیداد کردن، لنگیدن، شلیدن، لنگ لنگان راه رفتن، مانع حرکت شدن، خمیدن، دست و پای کسی را بستن
founderingدیکشنری انگلیسی به فارسیبنیانگذار، از پا افتادن، لنگ شدن، فرو ریختن، خیط و پیت شدن، خیط و پیت کردن، سر خوردن، فرو رفتن، فرو نشستن
founderedدیکشنری انگلیسی به فارسیفاسد شده، از پا افتادن، لنگ شدن، فرو ریختن، خیط و پیت شدن، خیط و پیت کردن، سر خوردن، فرو رفتن، فرو نشستن