قطعدیکشنری فارسی به انگلیسیcut, disconnection, discontinuance, ectomy _, interruption, rupture, section, severance, stoppage
disconnectدیکشنری انگلیسی به فارسیقطع شدن، جدا کردن، قطع کردن، گسستن، تفکیک کردن، ناوابسته کردن، منفصل کردن
abortدیکشنری انگلیسی به فارسیقطع شدن، سقط جنین، بچه انداختن، سقط کردن، نارس ماندن، ریشه نکردن، بی نتیجه ماندن