قطعدیکشنری فارسی به انگلیسیcut, disconnection, discontinuance, ectomy _, interruption, rupture, section, severance, stoppage
trainsدیکشنری انگلیسی به فارسیقطارها، قطار، سلسله، رشته، دنباله، تله، دم، ازار، متلزمین، نظم، ترتیب، سلسله وقایع توالی، فریب اغفال، ورزش کردن، تعلیم دادن، مشق کردن، تربیت کردن، پروردن، ورزید