قسمتدیکشنری فارسی به انگلیسیallotment, compartment, department, destiny, division, doom, fate, fortune, fragment, hap, heading, portion, kismet, leg, lot, part, predestination, proportion,
dividingدیکشنری انگلیسی به فارسیتقسيم كردن، تقسیم کردن، جدا کردن، قسمت کردن، پخش کردن، بخش کردن، مجزا کردن، سوا کردن، طبقه بندی کردن
sectionدیکشنری انگلیسی به فارسیبخش، قسمت، برش، مقطع، قطعه، دایره، برشگاه، دسته، گروه، برش دادن، قسمت قسمت کردن