فرزدیکشنری فارسی به انگلیسیagile, briskly, brisk, round, light, light-footed, nimble, ready, sharp, snappy, speedy, tripping
assumesدیکشنری انگلیسی به فارسیفرض می شود، گرفتن، بعهده گرفتن، فرض کردن، انگاشتن، بخود گرفتن، پنداشتن، تقبل کردن، بخود بستن، وانمود کردن، تظاهر کردن، تقلید کردن