thinkدیکشنری انگلیسی به فارسیفکر، اندیشیدن، فکر کردن، گمان کردن، فکر چیزی را کردن، خیال کردن، خیال داشتن، عقیده داشتن
frayدیکشنری انگلیسی به فارسیکثیف، نزاع، وحشت، نبرد، غوغا، ترس، فرسوده شدن، جنگ کردن، ترساندن، هراسانیدن، ساییدن، فاقدنیرو کردن
fraysدیکشنری انگلیسی به فارسیفریز، نزاع، وحشت، نبرد، غوغا، ترس، فرسوده شدن، جنگ کردن، ترساندن، هراسانیدن، ساییدن، فاقدنیرو کردن