عادتدیکشنری فارسی به انگلیسیcustom, groove, habit, manner, mannerism, practice, rote, rule, trick, use, wont
visitsدیکشنری انگلیسی به فارسیبازدیدکننده داشته است، بازدید، دیدار، عیادت، دیدن کردن از، ملاقات کردن، زیارت کردن، عیادت کردن، دید و بازدید کردن، سر زدن، خدمت کسی رسیدن
visitorsدیکشنری انگلیسی به فارسیبازدید کنندگان، مهمان، توریست، دیدارگر، عیادت کننده، سیاح، دیدن کننده، گشت گر
visitدیکشنری انگلیسی به فارسیبازدید کنید، بازدید، دیدار، عیادت، دیدن کردن از، ملاقات کردن، زیارت کردن، عیادت کردن، دید و بازدید کردن، سر زدن، خدمت کسی رسیدن