عادتدیکشنری فارسی به انگلیسیcustom, groove, habit, manner, mannerism, practice, rote, rule, trick, use, wont
visitedدیکشنری انگلیسی به فارسیملاقات کرد، دیدن کردن از، ملاقات کردن، زیارت کردن، عیادت کردن، دید و بازدید کردن، سر زدن، خدمت کسی رسیدن