gammonدیکشنری انگلیسی به فارسیقمار، بازی تخته نرد، یاوه، ران نمک زده و دود زده خوک، مارس کردن، لاف زدن، سردواندن، نمک زدن و دودی کردن
put offدیکشنری انگلیسی به فارسیباز کردن، از سر باز کردن، تاخیر کردن، ببعد موکول کردن، معوق گذاردن، سردواندن، عقب انداختن
muffsدیکشنری انگلیسی به فارسیکوپلینگ، دست پوش، دست گرم کن، بدبازیکن، خیط و پیت کردن، سرهم بندی کردن، سردواندن