سرگرداندیکشنری فارسی به انگلیسیastray, drifter, errant, floater, migratory, planetary, ranger, vagabond, vagrant, wanderer, wandering
peregrinateدیکشنری انگلیسی به فارسیفرار کن، سرگردان بودن، بزیارت رفتن، سفر کردن، اواره بودن، در کشور خارجی اامت کردن
moonsدیکشنری انگلیسی به فارسیقمرها، سرگردان بودن، اواره بودن، ماه زده شدن، دیوانه کردن، بیهوده وقت گذراندن، پرسه زدن
moonدیکشنری انگلیسی به فارسیماه، سرگردان بودن، اواره بودن، ماه زده شدن، دیوانه کردن، بیهوده وقت گذراندن، پرسه زدن
mooningدیکشنری انگلیسی به فارسیmooning، سرگردان بودن، اواره بودن، ماه زده شدن، دیوانه کردن، بیهوده وقت گذراندن، پرسه زدن