سبکدیکشنری فارسی به انگلیسیaccent, fashion, key, light, mode, papery, phraseology, portable, slight, style, thin, tone, underweight, undignified, unsubstantial, vein, way, yeasty
lightدیکشنری انگلیسی به فارسیسبک، نور، چراغ، پرتو، تابش، فانوس، اتش، کبریت، مشعل، وضوح، سو، اتش زنه، برق چشم، سرگرمکنندهغیرجدی، لحاظ، روشن کردن، برق زدن، اشکار کردن، اتش زدن، اتش گرفتن، بچه
flipدیکشنری انگلیسی به فارسیتلنگر، ضربت سبک وناگهانی، از خود بیخود شدن، تلنگر زدن، گستاخ، جسور، پر رو
attenuatesدیکشنری انگلیسی به فارسیتضعیف می شود، رقیق کردن، ضعیف شدن، نازک کردن، تقلیل دادن، لاغر کردن، سبک کردن، دقیق شدن، معتدل کردن، تضعیف کردن
attenuateدیکشنری انگلیسی به فارسیتضعیف، رقیق کردن، ضعیف شدن، نازک کردن، تقلیل دادن، لاغر کردن، سبک کردن، دقیق شدن، معتدل کردن، تضعیف کردن، رقیق، نازک