سازگاریدیکشنری فارسی به انگلیسیadaptation, agreement, accordance, coincidence, compatibility, concord, congeniality, consistency, correspondence, harmony, modus vivendi, orientation, pliabili
conflictsدیکشنری انگلیسی به فارسیدرگیری ها، تضاد، مناقشه، کشمکش، برخورد، مغایرت، نبرد، ستیزه، کشاکش، نا سازگاری، ضدیت، ناسازگار بودن، مبارزه کردن
conflictدیکشنری انگلیسی به فارسیدرگیری، تضاد، مناقشه، کشمکش، برخورد، مغایرت، نبرد، ستیزه، کشاکش، نا سازگاری، ضدیت، ناسازگار بودن، مبارزه کردن
adjustsدیکشنری انگلیسی به فارسیتنظیم می کند، تنظیم کردن، سازگار کردن، تعدیل کردن، میزان کردن، وفق دادن، تسویه نمودن، مطابق کردن
adjustدیکشنری انگلیسی به فارسیتنظیم کنید، تنظیم کردن، سازگار کردن، تعدیل کردن، میزان کردن، وفق دادن، تسویه نمودن، مطابق کردن
adjustingدیکشنری انگلیسی به فارسیتنظیم، تنظیم کردن، سازگار کردن، تعدیل کردن، میزان کردن، وفق دادن، تسویه نمودن، مطابق کردن