روشندیکشنری فارسی به انگلیسیwell-defined, alight, alive, bright, clear, clear-cut, distinct, explicit, light, flaring, intelligible, liquid, luminous, manifest, obvious, pellucid, perspicu
perspectiveدیکشنری انگلیسی به فارسیچشم انداز، منظر، دید، لحاظ، منظره، جنبه فکری، روشن بینی، بینایی، سعه نظر، مناظر و مرایا، مال اندیشی، تجسم شی، خطور فکر، دیدانداز
presentimentsدیکشنری انگلیسی به فارسیپیش فرض ها، دلهره، حس، عقیده قبلی نسبت بچیزی، روشن بینی قبلی، احساس وقوع امری از پیش
luciditiesدیکشنری انگلیسی به فارسیروشنفکران، وضوح، دوره سلامتی و هوشیاری، روشن بینی، شفاف بودن، روشنی، اشکاری