راهدیکشنری فارسی به انگلیسیalley, approach, course, door, esplanade, highway, means, option, passage, route, stripe, track, walk, walkway, way
blockadeدیکشنری انگلیسی به فارسیمحاصره، انسداد، راه بندان، سد راه، بستن، محاصره کردن، راه بند کردن، سدراه کردن
Keyدیکشنری انگلیسی به فارسیکلید، مفتاح، مایه، وسیله راه حل، جزیره کوچک سنگی یا مرجانی، راهنما، کلید کردن، کلید بستن، کوک کردن، با اچار بستن، عمده