دیددیکشنری فارسی به انگلیسیestimation, eye, eyeshot, eyesight, look, observation, perspective, sight, slant, vision
visitsدیکشنری انگلیسی به فارسیبازدیدکننده داشته است، بازدید، دیدار، عیادت، دیدن کردن از، ملاقات کردن، زیارت کردن، عیادت کردن، دید و بازدید کردن، سر زدن، خدمت کسی رسیدن
visitدیکشنری انگلیسی به فارسیبازدید کنید، بازدید، دیدار، عیادت، دیدن کردن از، ملاقات کردن، زیارت کردن، عیادت کردن، دید و بازدید کردن، سر زدن، خدمت کسی رسیدن
visitedدیکشنری انگلیسی به فارسیملاقات کرد، دیدن کردن از، ملاقات کردن، زیارت کردن، عیادت کردن، دید و بازدید کردن، سر زدن، خدمت کسی رسیدن
visionlessدیکشنری انگلیسی به فارسیچشم انداز، فاقد دید، فاقد حس بینش و مال اندیشی، عاری از تطور و الهام