دوردیکشنری فارسی به انگلیسیab-, aloof, away, circle, circuit, circum-, circumference, deal, deep, dis-, distant, distantly, far, far-off, faraway, fringe, heat, lap, tele-, perimeter, rd,
turnدیکشنری انگلیسی به فارسیدور زدن، نوبت، چرخش، گردش، پیچ، تمایل، تغییر جهت، چرخ، پیچ و خم، گشت ماشین تراش، پیچ خوردگی، قرقره، استعداد، چرخیدن، گرداندن، تبدیل کردن، گشتن، وارونه کردن، منح