دقیقدیکشنری فارسی به انگلیسیaccurate, acute, careful, close , conscientious, dead, deadly, exact, exacting, faithful, fine, flat-out, gingerly, sharp, just, true, measured, verbatim, micro
minuteدیکشنری انگلیسی به فارسیدقیقه، لحظه، یادداشت، پیش نویس، دم، مسوده، ان، گزارش وقایع، صورت جلسه نوشتن، پیش نویس کردن، جزئي، ریز، بسیار خرد، کوچک