pull-throughدیکشنری انگلیسی به فارسیکشیدن، در تنگنا کمک یافتن، در وضع خطرناکی انجام وظیفه کردن، در سختی بکسی کمک کردن
pull throughدیکشنری انگلیسی به فارسیاز بین بردن، در تنگنا کمک یافتن، در وضع خطرناکی انجام وظیفه کردن، در سختی بکسی کمک کردن
straitenedدیکشنری انگلیسی به فارسیتنش، تنگ کردن، باریک کردن، زور اوردن، محدود کردن، در تنگی و مضیقه گذاردن
straiteningدیکشنری انگلیسی به فارسیتنش، تنگ کردن، باریک کردن، زور اوردن، محدود کردن، در تنگی و مضیقه گذاردن