خوددیکشنری فارسی به انگلیسیauto-, crash helmet, personally, headgear, helmet, oneself, own, proper, self, self-
equanimityدیکشنری انگلیسی به فارسیبی تفاوتی، متانت، خود داری، تعادل فکری، ارامی، قرار، قضاوت منصفانه، خون سردی
autonomousدیکشنری انگلیسی به فارسیخود مختار، مستقل، خودگردان، دارای حکومت مستقل، دارای زندگی مستقل، خودکاربطور غیر ارادی
automaticalدیکشنری انگلیسی به فارسیخودکار، خود بخود، دستگاه خودکار، مربوط به ماشینهای خودکار، خود کار، غیر ارادی