minimدیکشنری انگلیسی به فارسیحداقل، هر چیز کوچک، چکه، قطره، جانور بسیار ریز، ادم کوتوله، نقطه، کوچکترین ذره، ذره، چیز کم اهمیت و خرد، وابسته به حداقل، حد اقل، خرد، کمترین
minimsدیکشنری انگلیسی به فارسیminims، هر چیز کوچک، چکه، قطره، جانور بسیار ریز، ادم کوتوله، نقطه، کوچکترین ذره، ذره، چیز کم اهمیت و خرد
wracksدیکشنری انگلیسی به فارسیدزدان دریایی، کشتی شکستگی، خرابی، بدبختی، اشغال سبزی، خرد و متلاشی شدن، خراب کردن، ویران شدن