حددیکشنری فارسی به انگلیسیborder, bound, boundary, compass, confines, demarcation, demarkation, edge, end, extent, limit, limitation, normal, pale, periphery, pitch, radius, stint, termi
recordsدیکشنری انگلیسی به فارسیسوابق، ضبط، رکورد، ثبت، سابقه، پیشینه، مدرک، یادداشت، تاریخچه، بایگانی، صفحه گرامافون، نوشته، صورت جلسه، صورت مذاکرات، حد نصاب مسابقه، ضبط کردن، ثبت کردن، ضبط ش
recordدیکشنری انگلیسی به فارسیرکورد، ضبط، ثبت، سابقه، پیشینه، مدرک، یادداشت، تاریخچه، بایگانی، صفحه گرامافون، نوشته، صورت جلسه، صورت مذاکرات، حد نصاب مسابقه، ضبط کردن، ثبت کردن، ضبط شدن، نگا
limitدیکشنری انگلیسی به فارسیحد، حدود، اندازه، پایان، وسعت، غایت، کنار، سابقه، محدود کردن، محدود ساختن، منحصر کردن